من مثل خیلی از بچه های دیگر برنامه اختیاری 5 صبح را شرکت کردم و با بچه ها نماز صبح را توی حرم خوندیم و نقاره زنی را تماشا کردیم و بدون اینکه استرا حتی بکنیم سانویچ تخم مرغ را درست کردیم ( چون صبحانه اون روز با هشتم بود) و به سمت کوه سنگی حرکت کردیم
در آنجا ساندویچ را میل کردیم و به سمت وسایل های خراب جنگی رفتیم و وقتی در آنجا گرم بازی بودیم یک دفعه یکی اومد و همه مارا با سالنی بود که داشت از تاریخ ایران حرف میزد و پس از آن به نمایشگاه وسایل جنگی رفتیم که متوچه شدیم تفنگ هایی که در آنجا گذاشته اند اسباب بازی است .
بعد از همه اینها مسابقه ای برگزار شد که باید چاسخ هارا درون ایوان قرار میدادیم
در برگشت پرتقال خوردیم و پس از بازگشت نماز خواندیم ناهار هم خوردیم و خوابیدیم
بعد از اینکه مارا به زور از خواب بلند کردند تا تئاتری برگزار کردند که پایانی زیبا و طنز داشت و بعد از آن کلاس پویایی برگزار شد که پایانی با پایان نماز داشت که انواع کسانی را میگفت که چجوری نماز میخوانند…….
بعد از کلاس پویا به حرم رفتیم و پس از آن به حسینیه شیشه ای که آنقدر زیبا بود که درست نمیتونم توصیفش کنم………………
در پایان حسینیه شیشه ای ازمون کلی عکس گرفتن و یکدفعه یکی با گوشی iPhone 17 Pro وارد شد و ازمون یک عکس گرفت و رفت
و اما آخر کار……………
سفره ها در حسینیه شیشه ای پهن شد و کلی چیگی و ناگت مرغ از راه رسید البته ماست و موسیر چکیده و نوشابه هم یادتون نره…………..
خلاصه جاتون خالی بود و ماهم یک دلی از عزا در آوردیم………………..
باز هم میگم جاتون خیلی خالی بود…………………………………………………………………………………
به نام خدا من A pilot Alimirshamshirgaran✈️✈️ هستم
خب اول صبح که استاد اخوان بلندمان کردند و به نماز جماعت در حرم رسیدیم و بعد از یک مناجات در یکی از صحن ها برگشتیم و خوابیدیم البته یک سری ها هم بیدار ماندند و به هفتمی ها در پهن سفره کمک کردند
بعد از گذشت چند ساعت صبحانه شد صبحانه را خوردیم یکم مسخره باز…
چیز یعنی یکم بازی کردیم و بعدش به حرم رفتیم بعد نماز یکم تنها ماندیم و بعد دوباره به حسینیه برگشتیم
موقع برگشت دیدیم یک گروه امده بودند و داشتند نمایشنامه اجرا میکردند بعد از نمایش ناهار خوردیم و اقای جعفری از قدرت خارقالعاده ی خود استفاده کرد و در کسری از ثانیه خوابید
بعد از خواب بیدار شدیم وضو گرفتیم و حرم رفتیم و نماز خواندیم موقع برگشت از حرم دو گروه شدیم یک گروه سریع تر رفتند حسینیه و یک گروه دیر تر
گروهی که دیرتر رفتند از جمله خودم به نمایش جدید کمی دیر رسیدیم اما فهمیدیم نمایش از چه قرار است بعد از نمایش یکی از اعضای نمایشنامه کمی برایمان حرف زدند و در نهایت شام خوردیم
من که بعد شام کنار جعفری خوابیدم ولی بقیه بازی کردند و احتمالا ۱ساعت بعد ما خوابیدند
صبح شروع شد و ما ساعت ۳ به سمت حرم حرکت کردیم برای نماز جماعت
و بعد هم نماز جماعت را خواندیم و پس از آن مناجات را انجام دادیم
امروز صبحانه با هشتمی ها بود که از دیشب پس از رأیگیری و در نظر گرفتن بودجه پنیر و نان و خیار و گوجه انتخاب کردیم به دو گروه برای خرید نان و پنیر و خورد کردن گوجه و خیارها تقسیم شدیم
بعد از آن به حرم رفتیم برای نماز ظهر و عصر و آن را خواندیم و بعد به طرف محل اسکان یعنی آخوند خراسانی ۷ حسینیه بیت الجواد رفتیم و ناهار را یعنی کباب و پلو را خوردیم
وسایل خود را جمع کردیم و به پارک آبی ساحل آفتابی رفتیم وقتی که وسایل خود را داخل کمد گذاشته و لباس های خود را عوض کردیم وارد محل شدیم در آنجا ابتدا فقط یک استخر بود ولی در جلوتر سرسرههای مختلف و سقوط آزاد و محلی برای بازی کودکان و رودخانه خروشان داشت ساعت ۲ وارد آنجا شدیم و ساعت ۷:۳۰ از آنجا خارج شدیم
در مسیر هم به عنوان پذیرایی موز دادند و بعد هم به محل اسکان رفتیم و شام را یعنی پیتزا(بلبک) از نسیم لبنان خوردیم و بعد هم در آخر با سوره واقعه با صدای محمد طاها آزادی برنامههای روز به پایان رسید و اعلام برنامه گردید و همه خوابیدند
شنبه اول کارش که سوار قطار بودیم ساعت نمیدونم چند صبح برای نماز پاشدیم رفتیم نماز خوندیم( یک سریها هم نخواندند)بعدش من اومدم برم بخوام که یکهو دیدم که
اقای اخوان با بقیه ی بچه ها دارند گل یا پوچ بازی میکنند و بقیه ی کوپه رو غارت میکردن…
ببخشید منظورم این بود که بقیه ی کوپه ها از ما پذیرایی میکردند
بعد قطار هم که اومدیم بیرون تو راه اهن یه عکس گرفتیم و نماز خوندیم و اومدیم بیرون که برخلاف انتظار بسیار گرم بود
وقتی رسیدیم کلا کار خواصی نکردیم اولش با اتوبوس رفتیم تا به حسینیه برسیم و تو راه یه سلامی به امام رضا دادیم.
فک کردم تا می رسیم می خوابیم و من میتونم یک چشمه از قدرت خوابمو نشون بدم ولی اینطور نبود.
تا رسیدیم هر کدوم از معلم ها توضیحاتی درباره ی اردوی یک هفته ای مشهد دادن و بعد از اون به حرم رفتیم. وقتی اومدیم دیدیم بچه ها توپ آوردن یه توپ فوتبال از این قدیمیها یه توپ آپارتمانی و یه توپ والیبال.
هر کی یه گوشه برا خودش بازی میکرد یا به صورت گروهی و یا هم به صورت تک نفره بعد هم حوالی ساعت ۱۰ خوابیدیم.
در کل روز اول کار خاصی انجام ندادیم، چون هم خسته بودیم و وقت زیادی هم نداشتیم.
جمعه کلا تو قطار بودیم. قطارم خیلی خوش گذشت اول کار نشستیم بازی هایی که بچه ها آورده بودن را انجام دادیم که خیلی خاص نبود بعد کل هشتم تو یه کوپه جمع شدیم و یه فیلم از خودمون گرفتیم.
آخر شب هم مافیا بازی کردیم که اونم خیلی خوش گذشت. کلا تو قطار هم روز خوبی را سپری کردیم جای همگی خالی بود.
سلام امدیم با جلسه ای که دو کلاس باهم ترکیبی شده وبچه ها رفتند مشهدان هم باکلاس مطالعات اجتماعی من جلسه ی قبل غایب بودم استاد یک تکلیف داده بودند بریم تکیف پنجم تعلیمات معدنی را باهم دیگر ببینیم:
به کتابهای اخلاقی مراجعه کنید و نام پنج فضیلت و پنج رذیله اخلاقی را بنویسید. سپس آن را توضیح دهید و بنویسید که مربوط به چه قوه ای از قوای انسان است؟
این هم تکلیف پنجم ما وقتی به کلاس رفتیم استاد تکالیف را کسایی که نبودند را گرفتند ودرمورد فضیلت ورذیله صحبت میکردند بعد از ان استاد کمی درس دادن از درس کتاب مطالعات بچه ها ازمتن درس می خواندند و بایکدیچر تحلیل میکردیم زنگ آخر خوبی بود این بود که ناگهان زنگ به صدادرامد وهمه ی بچه ها به سوی خانه هجوم اورده اند
امروز بخاطر رفتن بعضی ها به مشهد کلاس ها مختلط نه یعنی ادغام شده بود و همان اول کلاس که آقای نصر وارد شد پزشکی پاچه خوار مثل کنه رفت چسبید به آقای نصر آقا هم به مصری گفت که انشا ها را از بچه ها بگیره بعد آقا بر گه ها را داشتن تصحیح میکردن برگه ها رو بعد من رفتم که یه پیشنهاد به آقای نصر بدم برای ساکت کردن بچه ها که تا رفتم آقای نصر منو دعوا کرد منم با افسردگی نشستم بعد هم آقا یسری بچه ها مثل انصاری-سلی-طبا-حسنی رو انداخت بیرون بعد آقا به بعضی ها گفت که بیان انشا بخونن پزشکی اومد که انشال بخونه وقتی انشا میخوند بعد از هر جمله ای که پزشکی میگفت بچه ها با انجام حرکت به کف چپم به صورت فیزیکی پزشکی رو مسخره کردن بعد عبدلی اومد که بر عکس پزشکی خودش با همراهی بچه ها و بعضی وقت ها با آقای نصر به کتف چپم رو اجرا میکرد بعد حالا جنجال اصلی امروز که طبق معمول زیر سر پزشکی بود پاکدلان رفت دستشویی ولی تا برگشت معلوم نبود ولی یکی از این دو اتفاق افتاد
1-پاکدلان با پاش پای پزشکی رو لگد میکنه بعد دعوا میشه
2-پزشکی گل پایی گرفت برای پاکلان بعد دعوا شد
بعد بطری آب پزشکی که از شانس گند منم درش باز بود آبش کامل ریخت روی کیف من و کل کتابهام و کیفم خیس شد ولی ذولی دمش گرم سریع کتاب هام رو برداشت و خشکشون کرد بعد من-پاکدلان-پزشکی-ذولی رفتیم پیش آقای محمودیان و اشک پزشکی رو در آوردیم و کلاس تمام شد
تکلیف:نداریم
قبل از خداحافظی یه پیام دارم برا پزشکی عزیز:تو روحت
امروز ساعت 8:05 دقیقه بود که تاجمیر وارد کلاس شد و گفت:(( بچه ها آقای خدایی هنوز نیامده اند.)) بعد، مصری نژاد جوابش را داد (خودتان قطعاً فهمیدید که چی گفت و من نمی گویم) بعد تاجمیر رفت بیرون و دوباره وارد شد و گفت: ((آقای معتمدی هم نیامده اند.)) بار سوم گفت: (( بچه ها نه آقای خدایی آمدن و نه آقای معتمدی.))
یکی از نکات این جلسه این است که چون بعضی ها به مشهد رفته اند، کلاس ها را روی هم گذاشته اند و کلا در این مدرسه 23 نفر هشتمی حضور دارد
و بالاخره ساعت 8:10 دقیقه آقای خدایی آمدن و گفتندک(( کتاب وزارتی روی میز!)) گفتیم پس تکالیف رو چک نمیکنید؟ گفتند:(( زنگ بعد)) و بعد شروع کردن به حضور قیاب بعد گفتند: ((فعالیت صفحه ی 60 و 61 کتاب را حل کنید آنهایی که نوشتن هم دوباره در دفتر بنویسند.)) بعد از چند دقیقه آقا گفتند: خب سوالات را حل میکنیم و شروع کردیم به حل کردن سوالات. در حال حل کردن این فعالیت بودیم که زنگ خورد!