۰۳
اسفند
۰۳
اسفند
روز چهارشنبه مشهد ۱۴۰۴/۱۱/۲۹
سلامی با شور و نشاط
آخرین صبحمون بود. امکان داشت آخرین زیاتمون باشه برای همین تصمیم گرفتیم بریم. مثل بقیه روز ها رفتیم و از صحن قدس آمدیم و قرار شد همانجا وعده کنیم. همه بچه ها از ته دل با امام رضا درد دل میکردند و آروم میشدن.
در راه برگشت بودیم که آقای مساح نشت روی این راهبند های میله ای و از شانس بدش اینها رو تازه رنگ کرده بودن
خلاصه برگشتیم بیت الجواد و همه ی وسایلمون رو جمع کردیم توی چمدون و آماده شدیم برای رفتن به خرید. آقای اخوان ما را اول به بازار فیروزه برد و بعد از ۲۰ دقیقه از آنجا اومدیم بیرون و رفتیم یه بازار دو طبقه دیگه که اسم نداشت (اونجا چیزای خیلی خوبی پیدا میشد که یکیشون رفت تو پاچم)
دیگه نزدیک اذان بود برای همین آقای اخوان ما را بردند برای وضو. بعدشم رفتیم یه نماز خونه و نماز رو خوندیم. آخر سر هم رفتیم یه مغازه ی زعفران فروشی xو در همین زمان بعضی ها بدلیل نداشتن پول کافی زودتر رفتن بیت الجواد نهار آخر مشهد هشتممون رو خوردیم و رفتیم برای وداع .
دقیقه های آخر … درد و دل های آخر … خیلی سخته که با گنبد طلا خداحافظی کنی. همه ی شما ها میدونید که نمیتونم توصیفش کنم!!
خود امام رضا جااانمون میگن مهمون دو جا عزیزه لحظه ی دیدار و لحظه ی وداع
وسایلی که جمع کرده بودیم داشتن از بیت الجواد به قطار میرفتن… از بهشت رفتیم بیرون. دوباره برمیگشتیم به دنیای خودمون.
یا امام رضا
۰۳
اسفند
مستند مشهد ( سه شنبه )
سلام بچه ها
خوبید !؟
مدرسه چجور بود ما نبودیم؟
جاتون خیلی خالی بود ……
خب خدارا شکر به من مستند سه شنبه افتاده است
من مثل خیلی از بچه های دیگر برنامه اختیاری 5 صبح را شرکت کردم و با بچه ها نماز صبح را توی حرم خوندیم و نقاره زنی را تماشا کردیم و بدون اینکه استرا حتی بکنیم سانویچ تخم مرغ را درست کردیم ( چون صبحانه اون روز با هشتم بود) و به سمت کوه سنگی حرکت کردیم
در آنجا ساندویچ را میل کردیم و به سمت وسایل های خراب جنگی رفتیم و وقتی در آنجا گرم بازی بودیم یک دفعه یکی اومد و همه مارا با سالنی بود که داشت از تاریخ ایران حرف میزد و پس از آن به نمایشگاه وسایل جنگی رفتیم که متوچه شدیم تفنگ هایی که در آنجا گذاشته اند اسباب بازی است .
بعد از همه اینها مسابقه ای برگزار شد که باید چاسخ هارا درون ایوان قرار میدادیم
در برگشت پرتقال خوردیم و پس از بازگشت نماز خواندیم ناهار هم خوردیم و خوابیدیم
بعد از اینکه مارا به زور از خواب بلند کردند تا تئاتری برگزار کردند که پایانی زیبا و طنز داشت و بعد از آن کلاس پویایی برگزار شد که پایانی با پایان نماز داشت که انواع کسانی را میگفت که چجوری نماز میخوانند…….
بعد از کلاس پویا به حرم رفتیم و پس از آن به حسینیه شیشه ای که آنقدر زیبا بود که درست نمیتونم توصیفش کنم………………
در پایان حسینیه شیشه ای ازمون کلی عکس گرفتن و یکدفعه یکی با گوشی iPhone 17 Pro وارد شد و ازمون یک عکس گرفت و رفت
و اما آخر کار……………
سفره ها در حسینیه شیشه ای پهن شد و کلی چیگی و ناگت مرغ از راه رسید البته ماست و موسیر چکیده و نوشابه هم یادتون نره…………..
خلاصه جاتون خالی بود و ماهم یک دلی از عزا در آوردیم………………..
باز هم میگم جاتون خیلی خالی بود…………………………………………………………………………………
۰۳
اسفند
اردو مشهد دوشنبه
به نام خدا من A pilot Alimirshamshirgaran✈️✈️ هستم
خب اول صبح که استاد اخوان بلندمان کردند و به نماز جماعت در حرم رسیدیم و بعد از یک مناجات در یکی از صحن ها برگشتیم و خوابیدیم البته یک سری ها هم بیدار ماندند و به هفتمی ها در پهن سفره کمک کردند
بعد از گذشت چند ساعت صبحانه شد صبحانه را خوردیم یکم مسخره باز…
چیز یعنی یکم بازی کردیم و بعدش به حرم رفتیم بعد نماز یکم تنها ماندیم و بعد دوباره به حسینیه برگشتیم
موقع برگشت دیدیم یک گروه امده بودند و داشتند نمایشنامه اجرا میکردند بعد از نمایش ناهار خوردیم و اقای جعفری از قدرت خارقالعاده ی خود استفاده کرد و در کسری از ثانیه خوابید
بعد از خواب بیدار شدیم وضو گرفتیم و حرم رفتیم و نماز خواندیم موقع برگشت از حرم دو گروه شدیم یک گروه سریع تر رفتند حسینیه و یک گروه دیر تر
گروهی که دیرتر رفتند از جمله خودم به نمایش جدید کمی دیر رسیدیم اما فهمیدیم نمایش از چه قرار است بعد از نمایش یکی از اعضای نمایشنامه کمی برایمان حرف زدند و در نهایت شام خوردیم
من که بعد شام کنار جعفری خوابیدم ولی بقیه بازی کردند و احتمالا ۱ساعت بعد ما خوابیدند
۰۳
اسفند
مشهد روز یکشنبه
صبح شروع شد و ما ساعت ۳ به سمت حرم حرکت کردیم برای نماز جماعت
و بعد هم نماز جماعت را خواندیم و پس از آن مناجات را انجام دادیم
امروز صبحانه با هشتمی ها بود که از دیشب پس از رأیگیری و در نظر گرفتن بودجه پنیر و نان و خیار و گوجه انتخاب کردیم به دو گروه برای خرید نان و پنیر و خورد کردن گوجه و خیارها تقسیم شدیم
بعد از آن به حرم رفتیم برای نماز ظهر و عصر و آن را خواندیم و بعد به طرف محل اسکان یعنی آخوند خراسانی ۷ حسینیه بیت الجواد رفتیم و ناهار را یعنی کباب و پلو را خوردیم
وسایل خود را جمع کردیم و به پارک آبی ساحل آفتابی رفتیم وقتی که وسایل خود را داخل کمد گذاشته و لباس های خود را عوض کردیم وارد محل شدیم در آنجا ابتدا فقط یک استخر بود ولی در جلوتر سرسرههای مختلف و سقوط آزاد و محلی برای بازی کودکان و رودخانه خروشان داشت ساعت ۲ وارد آنجا شدیم و ساعت ۷:۳۰ از آنجا خارج شدیم
در مسیر هم به عنوان پذیرایی موز دادند و بعد هم به محل اسکان رفتیم و شام را یعنی پیتزا(بلبک) از نسیم لبنان خوردیم و بعد هم در آخر با سوره واقعه با صدای محمد طاها آزادی برنامههای روز به پایان رسید و اعلام برنامه گردید و همه خوابیدند
۰۳
اسفند
روز شنبه ی مشهد
شنبه اول کارش که سوار قطار بودیم ساعت نمیدونم چند صبح برای نماز پاشدیم رفتیم نماز خوندیم( یک سریها هم نخواندند)بعدش من اومدم برم بخوام که یکهو دیدم که
اقای اخوان با بقیه ی بچه ها دارند گل یا پوچ بازی میکنند و بقیه ی کوپه رو غارت میکردن…
ببخشید منظورم این بود که بقیه ی کوپه ها از ما پذیرایی میکردند
بعد قطار هم که اومدیم بیرون تو راه اهن یه عکس گرفتیم و نماز خوندیم و اومدیم بیرون که برخلاف انتظار بسیار گرم بود
وقتی رسیدیم کلا کار خواصی نکردیم اولش با اتوبوس رفتیم تا به حسینیه برسیم و تو راه یه سلامی به امام رضا دادیم.
فک کردم تا می رسیم می خوابیم و من میتونم یک چشمه از قدرت خوابمو نشون بدم ولی اینطور نبود.
تا رسیدیم هر کدوم از معلم ها توضیحاتی درباره ی اردوی یک هفته ای مشهد دادن و بعد از اون به حرم رفتیم. وقتی اومدیم دیدیم بچه ها توپ آوردن یه توپ فوتبال از این قدیمیها یه توپ آپارتمانی و یه توپ والیبال.
هر کی یه گوشه برا خودش بازی میکرد یا به صورت گروهی و یا هم به صورت تک نفره بعد هم حوالی ساعت ۱۰ خوابیدیم.
در کل روز اول کار خاصی انجام ندادیم، چون هم خسته بودیم و وقت زیادی هم نداشتیم.
۰۳
اسفند