زنگ نگارش 20 اردیبهشت

سلام امروز آقای نصر وارد اتاق شدن و حضور و غیاب کردن و گفتن هر نفر اوضاعش چجوریه مثلا میخواد تکلیف جبرانی بنویسن یا نه که خداروشکر من کامل بودم و خیلی از وقت کلاس همینطوری گذشت و بعد آقا گفتن یه چندتا جمله از دید یه باغبان نسبت به کلاغ ها بنویسید و بفرستین و بعدآقا مال هر نفر رو خوند و نظر دادن و البته راستی اینم یادم نره که قبل از نوشتن جمله یه ذره کتاب هم کار کردیم همین تموم بای بای

زنگ نگارش 5 اسفند

این ده نیم آف گاد

خب امروز آقای نصر با مقداری تاخیر وارد کلاس شدند و برگه انشاهای مشهدی هارو گرفتند بعد آقا طبق معمول کلاس فرهنگ هنر رو با نگارش اشتباه گرفته بودن و از اینترنت یک کتابی که نام نویسنده اش هم عباس نمیدونم چی بود خواندن وسط خوندنشون ذولی بلند داد زد به به و اقا یه راس فرستادش بیرون من هم که از باد پنکه یخ کرده بودم رفتم روی زمین کنار آقای نصر نشستم بعد که ذولی اومد تو آقا بهش گفت که برو صندلیت روبردار و بیرون از کلاس بشین که هی ذولی ریز ریز میومد تو که یهو آقا درو روش بست یه ذره که گذشت آقا طبا و مساح رو هم انداخت بیرون بعد هم هی برای ساکت کردن بچه ها میکوبید به در و در هم سوراخ سوراخ شد بعد رمضون توش شروع کرد به حرف زدن که آقا به اون هم گفت برو بیرون و آقا براش منفی گذاشت ولی رمضون نرفت بیرون و اعتراض کرد و آقا اعتراضش رو پذیرفت ولی یهو همه ی بچه ها شروع کردن به اعتراض که چرا رمضون نرفت بیرون و یهو وسط این اعتراض ها زنگ خورد راستی بگم که تکلیف هم داریم

تکلیف:باید یک صفحه ی کامل با استفاده از کلمات الهی-خدایا-بار الها-پروردگارا جمله بگیم مثل{خدایا از پیشم نرو پون تویی داروی تمام دردام} اینطوری

گود بای

زنگ نگارش 28 بهمن

سلامی بر یک یکتون

امروز بخاطر رفتن بعضی ها به مشهد کلاس ها مختلط نه یعنی ادغام شده بود و همان اول کلاس که آقای نصر وارد شد پزشکی پاچه خوار مثل کنه رفت چسبید به آقای نصر آقا هم به مصری گفت که انشا ها را از بچه ها بگیره بعد آقا بر گه ها را داشتن تصحیح میکردن برگه ها رو بعد من رفتم که یه پیشنهاد به آقای نصر بدم برای ساکت کردن بچه ها که تا رفتم آقای نصر منو دعوا کرد منم با افسردگی نشستم بعد هم آقا یسری بچه ها مثل انصاری-سلی-طبا-حسنی رو انداخت بیرون بعد آقا به بعضی ها گفت که بیان انشا بخونن پزشکی اومد که انشال بخونه وقتی انشا میخوند بعد از هر جمله ای که پزشکی میگفت بچه ها با انجام حرکت به کف چپم به صورت فیزیکی پزشکی رو مسخره کردن بعد عبدلی اومد که بر عکس پزشکی خودش با همراهی بچه ها و بعضی وقت ها با آقای نصر به کتف چپم رو اجرا میکرد بعد حالا جنجال اصلی امروز که طبق معمول زیر سر پزشکی بود پاکدلان رفت دستشویی ولی تا برگشت معلوم نبود ولی یکی از این دو اتفاق افتاد
1-پاکدلان با پاش پای پزشکی رو لگد میکنه بعد دعوا میشه
2-پزشکی گل پایی گرفت برای پاکلان بعد دعوا شد
بعد بطری آب پزشکی که از شانس گند منم درش باز بود آبش کامل ریخت روی کیف من و کل کتابهام و کیفم خیس شد ولی ذولی دمش گرم سریع کتاب هام رو برداشت و خشکشون کرد بعد من-پاکدلان-پزشکی-ذولی رفتیم پیش آقای محمودیان و اشک پزشکی رو در آوردیم و کلاس تمام شد

تکلیف:نداریم

قبل از خداحافظی یه پیام دارم برا پزشکی عزیز:تو روحت

خدافظ

زنگ نگارش سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۸

سلام به روی ماه تک تک دوستان گلم! حالتون چطوره؟ انشاالله که همگی خوب و خوش و سرحال باشید. 🌻💚

امروز قراره براتون یه ماجرای جذاب و پر از هیجان از یکی از زنگ های مدرسه رو تعریف کنم. با من همراه باشید! 😊
امروز یه روز کاملاً متفاوت و پر از ماجراهای عجیب و غریب تو مدرسه بود. از همون اول صبح، به خاطر این که بعضی از بچه ها رفته بودن مشهد، کلاس ها با هم ادغام شده بود و جو کلاس یه جور دیگه ای بود. اولین اتفاق جالب، ورود آقای نصر به کلاس بود. 😅
همین که ایشون وارد شدن، پزشکی عزیز که همیشه پیش قدمه، مثل یه کنه به جان آقای نصر افتاد و شروع کرد به پاچه‌خواری! آقای نصر هم به لهجه مصری بهش گفتن که انشاها رو از بچه ها جمع کنه. خلاصه جو کلاس حسابی داغون بود! 🥴
بعد از اون، آقای نصر مشغول تصحیح برگه های انشا شدن. یه لحظه صادقی رفت جلو تا یه پیشنهاد بده برای این که بچه ها یه کم ساکت بشن، ولی تا رفت نزدیک، آقای نصر یه دعوای حسابی راه انداختن! صادقی هم بیچاره با کلی افسردگی برگشت نشست سر جاش. 🫤
بعدش هم آقا یه سری از بچه ها مثل انصاری، سلی، طبا و حسنی رو کردن بیرون از کلاس. جو کلاس خلوت تر شد! بعد از اون نوبت به خوندن انشاها رسید. پزشکی اومد پای تخته و شروع کرد به خوندن انشاش. جالبی ماجرا این بود که بعد از هر جمله ای که میگفت، بچه ها با یه حرکت خاص (زدن به کف راست پای چپ) شروع می‌کردن به مسخره کردنش! واقعاً خنده دار بود! 😂
ولی یه نفر بود که همه چی رو تغییر داد؛ عبدلی عزیز! وقتی اومد پای تخته، درست برعکس پزشکی، با همراهی بچه ها و بعضی وقتا خود آقای نصر، اون حرکت رو به کتف چپ انجام میدادن و همه می‌خندیدن. 😂👏
اما جنجال اصلی امروز، مثل همیشه، زیر سر پزشکی بود! پاکدلان رفته بود دستشویی و وقتی برگشت، دو تا احتمال وجود داشت:
۱. پاکدلان با پاش پای پزشکی رو لگد می‌کنه و دعوا میشه! 🤯
۲. پزشکی براش گل پایی می‌گیره و باز دعوا میشه! 🤯
خلاصه هر کدوم از این اتفاقا که افتاده بود، جو کلاس حسابی داغون شد! اما یه چیز دیگه هم بود که باعث ناراحتی صادقی شد؛ بطری آب پزشکی که از شانس بدش درش باز بود، ریخت روی کیف و کتابهاش و همه چی خیس شد! ولی ذولی عزیز، دمش گرم، سریع دوید و کتابها رو برداشت و خشکشون کرد. دستش درد نکنه واقعاً! برای اولین بار عالیهههههه❤️
بعد از این همه ماجرا، صادقی و پاکدلان و پزشکی و ذولی رفت پیش آقای محمودیان و کلی اشک پزشکی رو در آوردیم! آخرش هم زنگ خورد و کلاس تموم شد. 📚🛎️
و اما خبر خوب اینکه امروز هیچ تکلیفی نداریم! پس می‌تونید برید حال کنید و استراحت کنید. 🥳📚
و قبل از خداحافظی، یه پیام کوچولو دارم برای پزشکی عزیز:
پزشکی جان، تو روحت! امیدوارم همیشه شاد و پرانرژی باشی و به همه لبخند بزنی! ❤️😄
خداحافظ دوستای گلم! تا فردا و یه ماجرای دیگه… 👋😊

مستند نگارش کلبه ی دانش

سلام به بچه های کلبه ی دانش همت امروز خبرگزاری کلبه ی همت در کلاس بچه های نویسنده گفته شده استاد نصر امروز وارد کلاس شدند و فقط انشای هفته ی پبش رو خواندند و گفتند اونهایی که تکلیف نداشتند می توانند هفته ی بعد و مشهدی ها هم می توانند هفته ی بعد بیاورند تا نمره ی آنها ثبت گردد .

موضوع انشا = (“قبر معلم نگارس در سال ۱۴۱۴ قبر های هوش مصنوعی”)

زنگ نگارش 21 بهمن

سلام به یک یکتون

امروز آقای نصر وارد شدند و من برای پاچه خواری رفتم که با آقا دست بدهم بعد بچه ها مخصوصا امیرپویا تلاش میکردن که آقا رو گول بزنن که تکلیف نداشتیم ولی آقا گول نخورد شروع کردن به گرفتن برگه ها ما هم در این حین در حال انجام کار های مختلفی بودیم از جمله روضه گرفتن و آهنگ خوندن و پایکوبی و تلاش برای 22 تایی کردن تعداد نفرات من و طبا هم آهنگ شالالالالا میخوندیم بعد آقای نصر خواست منو بندازه بیرون که موفق نشد بعد یه زره کلاس آروم شد بعد دوباره به همون کارا پرداختیم که ناگهان آقای صیادزاده وارد کلاس شدن و به ما مخصوصا امیرپویا و عبدلی تذکر دادن و گفتن مگه کلاس روضه ست بعد که آقای صیادزاده رفتن آقا هم چند نفر رو که یکیشونم من بودم رفتیم انشامون رو خوندیم بعد هم آقا تکلیف دادن و پایان

تکلیف:سال 1414 دریک قبرستان ساعت 2 شب پیش قبر های هوش مصنوعی ناگهان پا روی قبر معلم نگارشتون میزارید

شمارا به ناو آبراهام لینکلن میسپارم خدانگهدار

نگارش ۲۱ بهمن ۱۴۰۴

سلامی با شور و شوق

برپا؛استاد وارد شدند و گروه یک هنوز کلاس شروع نشده گفتند ما باید برای پروژه فیزیک بریم مولد درست کنی (آخه هر چیزی وقتی داره!) اما استاد گفتند اول تکالیفتون رو بدید بعد میتونید برید.
استاد انشاء های بچه ها گرفت و بعد از اون هم آقای محمودیان اومدند و بچه هایی که غرفه داشتند را بردند و ناگهان سه چهارم کلاس تخلیه شد و نود درصد در و صدا های کلاس خوابید!
استاد سریع تکالیف را گفتند و گروه یک رو فرستادند که برن (بالاخره)
و چون وقت اضافه آورده بودیم فیلم دیدیم. .(غایبا فشار بخورینننن)
تکلیف:
در سال ۱۴۲۶ در ساعت ۲ در قبرستان شما روی قبر هوش مصنوعی پا می گذارید.
(می توانید به جای هوش مصنوعی کس دیگری بگذارید)

The end

نگارش سه شنبه7بهمن ماه1404

سلامممم
دمت گرم که داری به این مستند رو میخونی و این مژده رو بهت میدم که قراره خیلی حال کنی!

بچه ها بعد از نماز یه انرژی خاصی میاد تو وجودشون که واقعا نمیشه توصیفش کرد. تقریبا شبیه حس قدرته یا هیجان زنگ آخر یه همچین چیزی👈🤪
برپا؛آقای نصر اومد توی کلاس و طبق معمول انشا ها را گرفت و بهتریناش رو انتخاب کردند تا بچه ها بخوانند.🥱
از اونجایی که هر اتفاق یه دلیل و یه تحریکی از یه نفر شروع کننده داره ، پس باید یکی یه مرضی داشت که شروع کنه😈
اون یه نفر هم میدونید کیه🤡🤡
ولی خب اصل کاری اون حرکت بود (توصیفی براش ندارم). انجام دادنش خیلی سادس! فقط باید دستت رو بلند کنی و محکم بزنی به کتفت.👈💪
این حرکت نشاندهنده اینه که من اهمیتی به حرف شما نمیدم.
استاد از انشا های بچه ها یکی رو انتخاب کرد و آوردش پای تابلو ولی نمیدونست بچه ها می خوان باهاش چیکار کنن☻️☻️
دونه دونه بچه ها میزدن به کتفشون و بعضیا هم از ته دل میزدن
این کار از ۱۰۰۰ تا فحش براش بدتر بود ، خلاصه من عطسه مسری شده بود تا اینکه کلللل کلاس شروع کرد زدن به کتف! (فکرشو بکنین!)
این کار روی استاد هم تاثیر گذاشت و دیگه استاد اهرم اصلی رو گرفت و خودشون علامت میدادند که بزنید به کتفاتون🤣🤣
کل کلاس رفته بود رو هوا.همه از ته دل میخندیدن و اصلا به انشا توجهی نمیکردند. (دقیقا معنای به کتفم رو به تصویر کشیدند)
بعضی بچه ها زرنگ بازی در آوردن و کاپشن پوشیدن که این حرکت با صدای بیشتری کلاس رو ببره رو هوا🧠
استاد دیگه نمیتونستند کاری کنن و اهرم از دستشون خارج شد💥
در آخر هم استاد تکلیف جالبی دادند (که با انشا های منطقیشون فرق میکرد):
گفتند:فرض کنین توی یه اتاقید و یه پنجره رو تصور کنید که یه پیرمرد از تو کوچه یه مرد رو با بچه اش اشتباه گرفته و داره باهاش دعوا میکنه

تو که همه ی این متنو خوندی یعنی کارت خیلی درسته و با این کارت به من انگیزه دادی تا بازم بنویسم

زنگ نگارش 14 بهمن

سلام امروز آقای نصر وارد کلاس شدند و برگه های انشا را گرفتند و بعد درس دادند که باید متن به چه شکل باشد بعد بچه ها افتادن به جون حسنی که موهاش رو خراب کنن و موفق هم شدن حسنی هم فشار خورد بعد بعضی از بچه ها فحش میزاشتن که مثلا هر کی نشسته یا هرکی رو زمین نخوابه و …  آقا هم که اصلا انگار نه انگار بعد تکلیف انشا دادن همین

تکلیف:یک مرد حساس بهش یه مزرعه ارث میرسه و داخل مزرعه پر از کندو است البته کندوی زنبور عسل نه کندوی خر مگس

شما را به ناو آبراهام لینکلن میسپارم بای بای

زنگ نگارش 7 بهمن

سلام امروز اومدیم با اولین زنگ نگارش بهمن قبل از اومدن آقای نصر عبدلی رفته بود فضا تا یه شعر جدید طراحی کنه دوباره آقای نصر اومدن بعد تکلیف هارا چک کردن بعد بعضی ها هم اومدن خوندن دوباره کلاس بهم ریخت آقا بی حواس بچه ها هرکس یه کاری میکرد تا آخر کلاس شد آقا تکلیف دادن که باید فک کنید دارید از پنجره یکیو میبینید که پیره و یه نفرو با فامیلش اشتباه گرفته همین بای