روز چهارشنبه مشهد ۱۴۰۴/۱۱/۲۹

سلامی با شور و نشاط 

آخرین صبحمون بود. امکان داشت آخرین زیاتمون باشه برای همین تصمیم گرفتیم بریم. مثل بقیه روز ها رفتیم و از صحن قدس آمدیم و قرار شد همانجا وعده کنیم. همه بچه ها از ته دل با امام رضا درد دل میکردند و آروم میشدن.
در راه برگشت بودیم که آقای مساح نشت روی این راهبند های میله ای  و از شانس بدش اینها رو تازه رنگ کرده بودن
خلاصه برگشتیم بیت الجواد و همه ی وسایلمون رو جمع کردیم توی چمدون و آماده شدیم برای رفتن به خرید. آقای اخوان ما را اول به بازار فیروزه برد و بعد از ۲۰ دقیقه از آنجا اومدیم بیرون و رفتیم یه بازار دو طبقه دیگه که اسم نداشت (اونجا چیزای خیلی خوبی پیدا میشد که یکیشون رفت تو پاچم)
دیگه نزدیک اذان بود برای همین آقای اخوان ما را بردند برای وضو. بعدشم رفتیم یه نماز خونه و نماز رو خوندیم. آخر سر هم رفتیم یه مغازه ی زعفران فروشی xو در همین زمان بعضی ها بدلیل نداشتن پول کافی زودتر رفتن بیت الجواد نهار آخر مشهد هشتممون رو خوردیم و رفتیم برای وداع .
دقیقه های آخر … درد و دل های آخر …  خیلی سخته که با گنبد طلا خداحافظی کنی. همه ی شما ها میدونید که نمیتونم توصیفش کنم!!
خود امام رضا جااانمون میگن مهمون دو جا عزیزه لحظه ی دیدار و لحظه ی وداع
وسایلی که جمع کرده بودیم داشتن از بیت الجواد به قطار میرفتن…  از بهشت رفتیم بیرون. دوباره برمیگشتیم به دنیای خودمون. 

یا امام رضا 

زنگ نگارش سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۸

سلام به روی ماه تک تک دوستان گلم! حالتون چطوره؟ انشاالله که همگی خوب و خوش و سرحال باشید. 🌻💚

امروز قراره براتون یه ماجرای جذاب و پر از هیجان از یکی از زنگ های مدرسه رو تعریف کنم. با من همراه باشید! 😊
امروز یه روز کاملاً متفاوت و پر از ماجراهای عجیب و غریب تو مدرسه بود. از همون اول صبح، به خاطر این که بعضی از بچه ها رفته بودن مشهد، کلاس ها با هم ادغام شده بود و جو کلاس یه جور دیگه ای بود. اولین اتفاق جالب، ورود آقای نصر به کلاس بود. 😅
همین که ایشون وارد شدن، پزشکی عزیز که همیشه پیش قدمه، مثل یه کنه به جان آقای نصر افتاد و شروع کرد به پاچه‌خواری! آقای نصر هم به لهجه مصری بهش گفتن که انشاها رو از بچه ها جمع کنه. خلاصه جو کلاس حسابی داغون بود! 🥴
بعد از اون، آقای نصر مشغول تصحیح برگه های انشا شدن. یه لحظه صادقی رفت جلو تا یه پیشنهاد بده برای این که بچه ها یه کم ساکت بشن، ولی تا رفت نزدیک، آقای نصر یه دعوای حسابی راه انداختن! صادقی هم بیچاره با کلی افسردگی برگشت نشست سر جاش. 🫤
بعدش هم آقا یه سری از بچه ها مثل انصاری، سلی، طبا و حسنی رو کردن بیرون از کلاس. جو کلاس خلوت تر شد! بعد از اون نوبت به خوندن انشاها رسید. پزشکی اومد پای تخته و شروع کرد به خوندن انشاش. جالبی ماجرا این بود که بعد از هر جمله ای که میگفت، بچه ها با یه حرکت خاص (زدن به کف راست پای چپ) شروع می‌کردن به مسخره کردنش! واقعاً خنده دار بود! 😂
ولی یه نفر بود که همه چی رو تغییر داد؛ عبدلی عزیز! وقتی اومد پای تخته، درست برعکس پزشکی، با همراهی بچه ها و بعضی وقتا خود آقای نصر، اون حرکت رو به کتف چپ انجام میدادن و همه می‌خندیدن. 😂👏
اما جنجال اصلی امروز، مثل همیشه، زیر سر پزشکی بود! پاکدلان رفته بود دستشویی و وقتی برگشت، دو تا احتمال وجود داشت:
۱. پاکدلان با پاش پای پزشکی رو لگد می‌کنه و دعوا میشه! 🤯
۲. پزشکی براش گل پایی می‌گیره و باز دعوا میشه! 🤯
خلاصه هر کدوم از این اتفاقا که افتاده بود، جو کلاس حسابی داغون شد! اما یه چیز دیگه هم بود که باعث ناراحتی صادقی شد؛ بطری آب پزشکی که از شانس بدش درش باز بود، ریخت روی کیف و کتابهاش و همه چی خیس شد! ولی ذولی عزیز، دمش گرم، سریع دوید و کتابها رو برداشت و خشکشون کرد. دستش درد نکنه واقعاً! برای اولین بار عالیهههههه❤️
بعد از این همه ماجرا، صادقی و پاکدلان و پزشکی و ذولی رفت پیش آقای محمودیان و کلی اشک پزشکی رو در آوردیم! آخرش هم زنگ خورد و کلاس تموم شد. 📚🛎️
و اما خبر خوب اینکه امروز هیچ تکلیفی نداریم! پس می‌تونید برید حال کنید و استراحت کنید. 🥳📚
و قبل از خداحافظی، یه پیام کوچولو دارم برای پزشکی عزیز:
پزشکی جان، تو روحت! امیدوارم همیشه شاد و پرانرژی باشی و به همه لبخند بزنی! ❤️😄
خداحافظ دوستای گلم! تا فردا و یه ماجرای دیگه… 👋😊

نگارش ۲۱ بهمن ۱۴۰۴

سلامی با شور و شوق

برپا؛استاد وارد شدند و گروه یک هنوز کلاس شروع نشده گفتند ما باید برای پروژه فیزیک بریم مولد درست کنی (آخه هر چیزی وقتی داره!) اما استاد گفتند اول تکالیفتون رو بدید بعد میتونید برید.
استاد انشاء های بچه ها گرفت و بعد از اون هم آقای محمودیان اومدند و بچه هایی که غرفه داشتند را بردند و ناگهان سه چهارم کلاس تخلیه شد و نود درصد در و صدا های کلاس خوابید!
استاد سریع تکالیف را گفتند و گروه یک رو فرستادند که برن (بالاخره)
و چون وقت اضافه آورده بودیم فیلم دیدیم. .(غایبا فشار بخورینننن)
تکلیف:
در سال ۱۴۲۶ در ساعت ۲ در قبرستان شما روی قبر هوش مصنوعی پا می گذارید.
(می توانید به جای هوش مصنوعی کس دیگری بگذارید)

The end

نگارش سه شنبه7بهمن ماه1404

سلامممم
دمت گرم که داری به این مستند رو میخونی و این مژده رو بهت میدم که قراره خیلی حال کنی!

بچه ها بعد از نماز یه انرژی خاصی میاد تو وجودشون که واقعا نمیشه توصیفش کرد. تقریبا شبیه حس قدرته یا هیجان زنگ آخر یه همچین چیزی👈🤪
برپا؛آقای نصر اومد توی کلاس و طبق معمول انشا ها را گرفت و بهتریناش رو انتخاب کردند تا بچه ها بخوانند.🥱
از اونجایی که هر اتفاق یه دلیل و یه تحریکی از یه نفر شروع کننده داره ، پس باید یکی یه مرضی داشت که شروع کنه😈
اون یه نفر هم میدونید کیه🤡🤡
ولی خب اصل کاری اون حرکت بود (توصیفی براش ندارم). انجام دادنش خیلی سادس! فقط باید دستت رو بلند کنی و محکم بزنی به کتفت.👈💪
این حرکت نشاندهنده اینه که من اهمیتی به حرف شما نمیدم.
استاد از انشا های بچه ها یکی رو انتخاب کرد و آوردش پای تابلو ولی نمیدونست بچه ها می خوان باهاش چیکار کنن☻️☻️
دونه دونه بچه ها میزدن به کتفشون و بعضیا هم از ته دل میزدن
این کار از ۱۰۰۰ تا فحش براش بدتر بود ، خلاصه من عطسه مسری شده بود تا اینکه کلللل کلاس شروع کرد زدن به کتف! (فکرشو بکنین!)
این کار روی استاد هم تاثیر گذاشت و دیگه استاد اهرم اصلی رو گرفت و خودشون علامت میدادند که بزنید به کتفاتون🤣🤣
کل کلاس رفته بود رو هوا.همه از ته دل میخندیدن و اصلا به انشا توجهی نمیکردند. (دقیقا معنای به کتفم رو به تصویر کشیدند)
بعضی بچه ها زرنگ بازی در آوردن و کاپشن پوشیدن که این حرکت با صدای بیشتری کلاس رو ببره رو هوا🧠
استاد دیگه نمیتونستند کاری کنن و اهرم از دستشون خارج شد💥
در آخر هم استاد تکلیف جالبی دادند (که با انشا های منطقیشون فرق میکرد):
گفتند:فرض کنین توی یه اتاقید و یه پنجره رو تصور کنید که یه پیرمرد از تو کوچه یه مرد رو با بچه اش اشتباه گرفته و داره باهاش دعوا میکنه

تو که همه ی این متنو خوندی یعنی کارت خیلی درسته و با این کارت به من انگیزه دادی تا بازم بنویسم

زنگ نگارش. 1404/10/30

مستند زنگ نگارش سه شنبه ۳۰ دی ماه ۱۴۰۴
ای نام نکوی تو سر دفتر دیوان ها
نماز تمام شد و دوباره بچه ها سه دسته همیشگی تبدیل شدند، یه عده میرفتند سر کلاس و یه عده همونجا میمونن و وقت تلف میکنن و یه عده خیلی کم هم میرن به حیاط.
اون هایی که تو کلاس بودن از جاهای جدیدشون آگاه می شدن و بعضی ها خوشحال و بعضی ها ناراحت.
خلاصه،همه از جاهاشون و گروه جدیدشون آگاه شدن و درس شروع شد
نصف کلاس ما در دانستن موضوع انشاء شک داشتند و انشایی ننوشته بودند.(مثل من😁) ولی خداراشکر فمیدیم انشاء اختیاری بوده و خسارت زیادی ندیدیم‌
کمی بعد استاد ۳ نفر از بچه ها را انتخاب کردند و آنها انشا هایشان را خواندند و نشستند سر جاشون.
بعد رسیدیم به بحث تشنج آور نمرات.
استاد نمرات را به طور هیجان انگیزی گفتند
و همان طور که میدانید کل کلاس به مدت۲۰ ثانیه سکوت مطلق شد.استاد اول بچه هایی که ۲۰ نشده بودند را خواند و بعد هم گفتند: ((آنهایی که نخوانده ام ۲۰! ))همه خوشحالی کردن که بالاخره توانسته بودند یکی از امتحان ها را گل بکارند.اما غلط های املایی بچه ها واقعا تعجب آور بود.کلماتی مثل امتهان،عتراف،اُتراق و …
ولی در کل همه ی بچه های کلاس ما جان سالم به در بردند و نمره پایین تر از ۱۹ نداشتیم!
“”راستی راستی تکلیف هم داشتیم””
دوباره موضوع های منطقی استاد:داستان یک کرم که در قفسه کتابخانه شما زندگی میکند.
واسلام و مستند تمام

زنگ نگارش ۳شنبه دوم دی ماه

سلام به همگی

حالتون چطوره؟

نمیدونم چی باعث شده بیای اینجا و این متنو بخونی چون همون طور که میدونی امتحان ترم داریم😫
به جای خوندن این متن برو درس بخون که بیچاره شدیم!😓
راستی یه چیز جالب👇
میدونستی اگه ۵و۶ رو از عدد ۱۲۳۴۵۶ برداریم و حاصل که میشه ۱۲۳۴ رو از ۱۲۳۳ کم کنیم که در آخر به عدد ۱ میرسیم که صرفا یه عدده و هیچ معنای خاصی نداره و وقت باارزشت رو تلف کردی که این متنو خوندی🙃🙃

مثل مستند قبلی تو رو با حس فشاری شدنت تنها میزارم که دو برابر شه 👋👋

 

نگارش ۳شنبه ۲۵ آذر

سلام دوستان✋️✋️

قبل ازاینکه استاد وارد کلاس بشن ، آقای اخوان وارد کلاس شدند و نکاتی در مورد روز پدر و جوراب هاشون برامون گفتند.
گفتند که : آقای بقایی انشالله باغ بانوان را اوکی میکنن و یه جایی میبرن که سالن ورزشی داشته باشه.
استاد در حین گفتن این جمله کلمه باغ بانوان را یادشون رفته بود و میگفتند : همون جایی که خونه زن هاس🤣🤣
خلاصه آقای اخوان رفتند بیرون و آقای نصر جاشونو گرفتند.🔄
آقای نصر انشاء های اختیاریمون رو ازما گرفتند و گفتند که یه برگه بزارید جلوتون📖
هیچ کس حال نداشت انشا بنویسه اما خب استاد گفتند که : این یه فرصته برا محک زدن خودتون برا امتحان نوبت اول💯
با همین بهونه بچه ها یکی از موضوعات این …. چه بهش میگن آزمون خود محکی😂 رو انتخاب کردند و شروع کردند به نوشتن✍️
استاد گفتند که حداقل باید ۱ونیم صفحه باشه و اگر کمتر شد ازتون قبول نمیکنم. ( سر امتحان)
بچه ها یه زرنگیی کرده بودن و سریع برگشونو تحویل دادن و رفتن برای ادامه ی فیلم برداریشون.📽🎬
خلاصه که تمرین کنین برا امتحان که زیاد استرس نداشته باشید و بتونید با آرامش بنویسید.
تکلیفم که خب طبق بقیه درسا ندارشیم .

روز خوبی داشته باشید👋👋

 

هندسه چهارشنبه تلاش ۱۹آذر ۱۴۰۴

سلام دوستان عزیز حالتون چطوره؟
امیدوارم که خوب باشه
خب خب همون طور که بیشتریا میدونن ،شروع کلاس باشعر یک مصرعی شروع شد و دست زدن های بچه ها👏👏
همون شعری که حتی نمیتونیم بهش بگیم شعر! ( اگه شعر رو میخواین میتونید به آقای ستاری مراجعه کنین تا براتون بخونه 🤣🤣)
البته آقای ستاری هم اومد وسط و با تشویق همه ی بچه ها (به جز آقای جعفری که خواب بودند) رقصید که واقعا شایسته یه سیمرغ الماسی بود.💎🐓
خلاصه که ده دقیقه از کلاس صرف این شعر مسخره شد🕘🕤 و بعد از اون استاد تکالیفی که گفته بودند رو حل کردند و رفع اشکال کردند.
اما کلا نه دهم از بچه ها حواسشون به درس نبود و تازه حواس بقیه بچه ها را هم پرت میکردند.
کل کلاس ما این بود و یه شگفتانه:
تکلیف نداریم🥳🥳
سوالاتی که مرور کردیم خیلی مهم بود بعدا حتما از استاد بپرسین(خودم نمیوونم درست توضیح بدم)
دمت گرم تا اینجای متن رو خوندی🥰🥰
میدونم که اگه تلاشی باشی الان شعر آقای براتیی آقای براتیی داره تو ذهنت پلی میشه پس تو را با این حست تنها میزارم😁😆

زنگ هندسه چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴ تلاش

سلام و درود دوباره

بیشتر بچه ها فکر میکنن که مجازی شدم خیلی خوبه و بهتر از حضوریه اما خب اینطور نیست.
امروز استاد هیچ درسی نمیتونستن بدن چون واقعا امکانات نبود و صدا قطع و وصل میشد
پس استاد تصمیم گرفت که درس رو بنداره برای فردا و امروز رو نمونه سوال حل کنند.
بچه ها سوالاتشون رو پرسیدن و استاد هم به آنها جواب داند.
استاد هم هیچ تکلیفی ندادند . تکالیف و درس رو گذاشتن برا فردا
متاسفانه چیز زیادی برای مستندسازی ندارم پس:

خدانگهدار

زنگ هندسه چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴

سلامی دوباره

همونجور که تقریبا همه میدونید کلاس مجازی بود . و کلاس داخل اسکای روم برقرار شده بود. ⬆️⬇️
استاد چند تا سوال از کتاب کار حل کردند . (من خودم زیاد خوب نمی فهمیدم چون صدا استاد خیلی بد بود📵🙁)
در آخر هم یه تکلیف دادن که سوالات ۱۸ ۱۹ ۲۴ ۲۶ ۳۲ فصل۵ام را بنویسیم.✍️
ببخشید این مستند نسبت به مستنداتم خیلی کم و بیهوده است!اما خب ببخشید نتونستم زیاد وقت بگذارم☹️!
به امید مسنتدسازی بهتر  و

خدانگهدار