شنبه1404/12/02 کلاس پیامها با اقای عاصمی
زنگ اول کلاس پیامها
بـه نـام آفریننـده هسـتـــی
این هفته که به دلیـل ماه رمضــان کلاس ها کوچک تر شده بود، آقای عاصمی وارد کلاس شدند. اوایل کلاس که خیلی شلوغ شده بود، کار خاصی نکردیـم.
سپـس آقای عاصمی ابتدا کلاس را آرام کردند. بعد آن هم فیلم آموزشی یک معلم دینی را گذاشتند. هم زمان با آن هم آقای عاصمی از چند نفر درباره آن فیلم سوال می پرسیدند. درس ۸ را درس دادند. تکالیف:
نوشتن فعالیت ها و خودت را امتحان کن درس ۸آزمونک از درس ۸
خدانگــــهدار
زباناقای عباسی25
سلام بر دوستان گلم
امروز اقای عباسی وارد کلاس شدند
بعد مکالمه ی درس 6 را از ما برسیدند بچه ها هم مکالمه رل خواندند
و
کلمات مهم درس 6 را گفتند و ما هم معنی های ان را نوشتیم
بایییییییی
فیزیک هشتم کوشش و تلاش در غیبت مشهدی ها 04/12/2
سلام بر همه ی دوستان عزیزی که این مستند من رو می خونن.✌💖
این جلسه با غیبت دوستان مشهدی که نبودن کلاس برگزار شد البته چون تعداد کلاس کوشش و تلاش کم بود همه ی افراد در کلاس تلاش جمع شده و کلاس برگزار شد.استاد عمو مهدی با چهره ای پر از غم و شادی وارد کلاس شدند.💟💌
-استاد:نمونه سوال حل کنیم یا درس بدیم؟👁🗨💯
-بچه ها:استاد مشهدی ها نیستند،لطفا سوال حل کنید و درس ندین چون انها نیستند و یاد نمی گیرند.💔❤
استاد سوال رو پای تخته نوشتن و گفتن کسی که حل کنه مثبت داره.من سوال ها رو با جواب اخر این مستند قرار می دهم.
💬🗨💬
برای حل سوال ها چند نفر به پای تابلو رفتندولی اشتباه حل کردند و نفری 30 سوال و جواب جریمه شدن که باید حل کنن و به کلاس بیاورند.❌🚫❗❕
نفر اخر اقای بقایی بود که رفت پای تابلو و سوال رو درست حل کردو مثبتیازاستاد گرفت.➕✔
-محلوجی:استاد شما دو ماه پیش این درس را دادید الان در ذهن ما نیست.😒✔
-استاد:اگر شما دو ماه پی که ما این درس رو درس دادیم ممونه سوال حل می کردی یادت نمی رفت.👍📑
-محلوجی:من می خونم ولی الان تقریبا یادم رفته.🤷♀️🤦♀️
جهت دیدن سوال های این جلسه کلیک کنید.
جهت دین هر یک از موارد زیر کلیک کنید:
جزوه یا نمونه سوال مغناطیس (1)
# معما:هرکسی گفت هزار تا بوس چی می شه؟
_کابوس
حساب یکشنبه زنگ اول(1404/11/26)
سلام بچه ها
امروز ساعت 8:05 دقیقه بود که تاجمیر وارد کلاس شد و گفت:(( بچه ها آقای خدایی هنوز نیامده اند.)) بعد، مصری نژاد جوابش را داد (خودتان قطعاً فهمیدید که چی گفت و من نمی گویم) بعد تاجمیر رفت بیرون و دوباره وارد شد و گفت: ((آقای معتمدی هم نیامده اند.)) بار سوم گفت: (( بچه ها نه آقای خدایی آمدن و نه آقای معتمدی.))
یکی از نکات این جلسه این است که چون بعضی ها به مشهد رفته اند، کلاس ها را روی هم گذاشته اند و کلا در این مدرسه 23 نفر هشتمی حضور دارد
و بالاخره ساعت 8:10 دقیقه آقای خدایی آمدن و گفتندک(( کتاب وزارتی روی میز!)) گفتیم پس تکالیف رو چک نمیکنید؟ گفتند:(( زنگ بعد)) و بعد شروع کردن به حضور قیاب بعد گفتند: ((فعالیت صفحه ی 60 و 61 کتاب را حل کنید آنهایی که نوشتن هم دوباره در دفتر بنویسند.)) بعد از چند دقیقه آقا گفتند: خب سوالات را حل میکنیم و شروع کردیم به حل کردن سوالات. در حال حل کردن این فعالیت بودیم که زنگ خورد!
عکس این فعالیت:

خدانگهدار
زنگ نگارش سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
سلام به روی ماه تک تک دوستان گلم! حالتون چطوره؟ انشاالله که همگی خوب و خوش و سرحال باشید. 🌻💚
امروز قراره براتون یه ماجرای جذاب و پر از هیجان از یکی از زنگ های مدرسه رو تعریف کنم. با من همراه باشید! 😊
امروز یه روز کاملاً متفاوت و پر از ماجراهای عجیب و غریب تو مدرسه بود. از همون اول صبح، به خاطر این که بعضی از بچه ها رفته بودن مشهد، کلاس ها با هم ادغام شده بود و جو کلاس یه جور دیگه ای بود. اولین اتفاق جالب، ورود آقای نصر به کلاس بود. 😅
همین که ایشون وارد شدن، پزشکی عزیز که همیشه پیش قدمه، مثل یه کنه به جان آقای نصر افتاد و شروع کرد به پاچهخواری! آقای نصر هم به لهجه مصری بهش گفتن که انشاها رو از بچه ها جمع کنه. خلاصه جو کلاس حسابی داغون بود! 🥴
بعد از اون، آقای نصر مشغول تصحیح برگه های انشا شدن. یه لحظه صادقی رفت جلو تا یه پیشنهاد بده برای این که بچه ها یه کم ساکت بشن، ولی تا رفت نزدیک، آقای نصر یه دعوای حسابی راه انداختن! صادقی هم بیچاره با کلی افسردگی برگشت نشست سر جاش. 🫤
بعدش هم آقا یه سری از بچه ها مثل انصاری، سلی، طبا و حسنی رو کردن بیرون از کلاس. جو کلاس خلوت تر شد! بعد از اون نوبت به خوندن انشاها رسید. پزشکی اومد پای تخته و شروع کرد به خوندن انشاش. جالبی ماجرا این بود که بعد از هر جمله ای که میگفت، بچه ها با یه حرکت خاص (زدن به کف راست پای چپ) شروع میکردن به مسخره کردنش! واقعاً خنده دار بود! 😂
ولی یه نفر بود که همه چی رو تغییر داد؛ عبدلی عزیز! وقتی اومد پای تخته، درست برعکس پزشکی، با همراهی بچه ها و بعضی وقتا خود آقای نصر، اون حرکت رو به کتف چپ انجام میدادن و همه میخندیدن. 😂👏
اما جنجال اصلی امروز، مثل همیشه، زیر سر پزشکی بود! پاکدلان رفته بود دستشویی و وقتی برگشت، دو تا احتمال وجود داشت:
۱. پاکدلان با پاش پای پزشکی رو لگد میکنه و دعوا میشه! 🤯
۲. پزشکی براش گل پایی میگیره و باز دعوا میشه! 🤯
خلاصه هر کدوم از این اتفاقا که افتاده بود، جو کلاس حسابی داغون شد! اما یه چیز دیگه هم بود که باعث ناراحتی صادقی شد؛ بطری آب پزشکی که از شانس بدش درش باز بود، ریخت روی کیف و کتابهاش و همه چی خیس شد! ولی ذولی عزیز، دمش گرم، سریع دوید و کتابها رو برداشت و خشکشون کرد. دستش درد نکنه واقعاً! برای اولین بار عالیهههههه❤️
بعد از این همه ماجرا، صادقی و پاکدلان و پزشکی و ذولی رفت پیش آقای محمودیان و کلی اشک پزشکی رو در آوردیم! آخرش هم زنگ خورد و کلاس تموم شد. 📚🛎️
و اما خبر خوب اینکه امروز هیچ تکلیفی نداریم! پس میتونید برید حال کنید و استراحت کنید. 🥳📚
و قبل از خداحافظی، یه پیام کوچولو دارم برای پزشکی عزیز:
پزشکی جان، تو روحت! امیدوارم همیشه شاد و پرانرژی باشی و به همه لبخند بزنی! ❤️😄
خداحافظ دوستای گلم! تا فردا و یه ماجرای دیگه… 👋😊
زبان۲۷/۱۱/۱۴۰۴a
به نام خدا
امروز آقا ادامه فیلم مهاجرت را گذاشتند با زیرنویس انگلیسی برای تقویت مکالمات انگلیسیمون سپس یک ربع آخر را سوالات ک.ن را دیدیم و سپس اقای مهری خاطره ک.نچ.ی را برامون گذاشتند.تکلیفم انگار شنبه هفته بعد امتحان زبان داریم.
پایان