سلامی با شور و نشاط
آخرین صبحمون بود. امکان داشت آخرین زیاتمون باشه برای همین تصمیم گرفتیم بریم. مثل بقیه روز ها رفتیم و از صحن قدس آمدیم و قرار شد همانجا وعده کنیم. همه بچه ها از ته دل با امام رضا درد دل میکردند و آروم میشدن.
در راه برگشت بودیم که آقای مساح نشت روی این راهبند های میله ای و از شانس بدش اینها رو تازه رنگ کرده بودن
خلاصه برگشتیم بیت الجواد و همه ی وسایلمون رو جمع کردیم توی چمدون و آماده شدیم برای رفتن به خرید. آقای اخوان ما را اول به بازار فیروزه برد و بعد از ۲۰ دقیقه از آنجا اومدیم بیرون و رفتیم یه بازار دو طبقه دیگه که اسم نداشت (اونجا چیزای خیلی خوبی پیدا میشد که یکیشون رفت تو پاچم)
دیگه نزدیک اذان بود برای همین آقای اخوان ما را بردند برای وضو. بعدشم رفتیم یه نماز خونه و نماز رو خوندیم. آخر سر هم رفتیم یه مغازه ی زعفران فروشی xو در همین زمان بعضی ها بدلیل نداشتن پول کافی زودتر رفتن بیت الجواد نهار آخر مشهد هشتممون رو خوردیم و رفتیم برای وداع .
دقیقه های آخر … درد و دل های آخر … خیلی سخته که با گنبد طلا خداحافظی کنی. همه ی شما ها میدونید که نمیتونم توصیفش کنم!!
خود امام رضا جااانمون میگن مهمون دو جا عزیزه لحظه ی دیدار و لحظه ی وداع
وسایلی که جمع کرده بودیم داشتن از بیت الجواد به قطار میرفتن… از بهشت رفتیم بیرون. دوباره برمیگشتیم به دنیای خودمون.
یا امام رضا